گاهی غریبه

برلب هنوزواژه آهی غریبه است

آیینه انعکاس نگاهی غریبه است

امشب دلم دوباره عزاداربی کسیست

درسوگ بی فروغ پگاهی غریبه است

در آسمان آبی و معصوم چشم من

همواره اضطراب گناهی غریبه است

حس می کنم که پیکر آیینه ها هنوز

درزیرچکمه های سپاهی غریبه است

مرغ نگاهم از پس پرچین پلکها

در امتداد مبهم راهی غریبه است

باغی شکفته در دلم از غنچه های وهم

باغی که با شمیم گیاهی غریبه است

گم می شوم هر آینه در لحظه های خویش

با خویشتن هم آدم گاهی غریبه است

یک خانه رو به نور برایم بنا کنید

آخر دلم به هر چه سیاهی غریبه است

با تو شاید

با توشاید بتوان یک مژه بی تاب گریست

یک دو تصویرد رآیینه مهتاب گر یست

با توشا ید بتوان همنفس دریا بود

جویبا ری شد و درغربت مرداب گریست

با تو شاید بتوان گفت که درظهرعطش

تشنگی رادل آتش زده ی آب گریست

خم ابروی که درمنحنی تیغ شکفت

که برآن سجد ه ی خونین شده محراب گریست

چشم خورشید دراندوه پریشا نی یا س

برنتا بید وبرآن حا دثه خونا ب گریست

امشب آنقدرغزل درتب هجران گل کرد

تا که تصویرتودرخا طره ی قا ب گریست

بغض هرچندگلوگیرندامت باشد

با توشا ید بتوان یک مژه بی تا ب گریست

شعری عاشقانه

می خواستم شعری عاشقانه بگویم

دست تو روی شیشه‌ی ماشین لنگ می‌کشید

دیدم .  قدت به لنگ دراز این آدم ها

هم نمی رسد

می خواستم شعری عاشقانه

زنی کنار خیابان

ماشین ها هوار شده بودند

روی سرت.  درد های کوچک بی درمان

هوار هم بکشی

صدایت لای نوحه‌ی آهنگران گیر می کند

می‌خواستم شعری

هی اشکهایت را به گوهر تشبیه می کنند

ای ایران، ای مرز پر گهر

می‌خواستم

کاش می‌شد شعری عاشقانه بگویم