سکوت سراب ها

من ماندم ودوباره سکوت سراب ها

تصویر خون گرفته ای از آفتاب ها

من ماندم وهنوزگرفتاروهم  خویش

تردیدوبهت حاصل تعبیر خواب ها

رفتار صوفیانه ی  تندیس های کبر

در زیر خرقه هیئت عا لیجناب ها

پرواز را  به  یاد  نمی آورد  مگر

بال  و پر تپیده  به   خون  عقابها

یا دل نمی شود ز تب عشق منقلب

یا نارسا ست معجزه ی انقلاب ها

یاران  رفته  را که  خبر آورد   هنوز

جز گرد وخاک خفته بر انبوه قاب ها

بگذار تا نماند از این عشق سینه سوز

افسانه  ای و خاطره ای  در کتاب ها

منصوردیگری که بر آید ز دل کجاست

تا  بشکند  دو باره  خمار طناب ها

صددل به خون نشسته ببینی ز داغ عشق

گر وا  کنند  عقده ای  از پیچ  و تاب ها

پیچک آواز

دیری است تا طنین قدم هایت درانزوای خانه نمی پیچد

حتی شمیم خاطره ای شیرین در خلوت شبانه نمی پیچد

دیریست تا صداقت آیینه حیرت نصیب چشم سیاهت نیست

وقتی در انعکاس دو زیبایی زلفی به پای شانه نمی پیچد

بی شعله ی نگاه شب افروزت حال وهوای خانه زمستانی ست

بوی بهار گم شده ام حتی در موسم بهانه نمی پیچد

باغی که بوی عطر تو را میداد سرشار از ترنم خا موشی ست

وقتی که شوق پیچک آوازت بر ساقه ی ترانه نمی پیچد

وقتی صدا صدای شکفتن نیست احساس را بهانه ی گفتن نیست

در گوش این تلاطم مهتابی فریاد عاشقانه نمی پیچد

بعداز تو خاطرات دل انگیزت در ذهن ترد ثانیه ها جاریست

گویا خیال بی تو به سر بردن در باور زمانه نمی پیچد

سؤال‌های پریشان

بشکن تب سکوت و فراوان سئوال کن

از سر نوشت مبهم انسان سئوال کن

-

در بند نظم و ناظم و ترتیب هم نبا ش

چون شعر من همیشه پریشان سئوال کن

-

راز زمین سوخته ازآسمان بپرس

از انتظار سفره ی بی نان سئوال کن

-

وقتی که فقر روی تن شهر می خزد

از بال و پر کشید ن ایمان سئوال کن

-

آدم چگونه در تب گندم اسیر شد ؟

از من نپرس از خود شیطا ن سئوال کن

-

از ارتعا ش در تن زنجیر ها بگو

از آتش و گلوله و زندان سئوال کن

-

خواهی اگر معادله ی زیر خط فقر

از دختر کنار خیابان سئوال کن

-

از عشق های گم شده در وادی هوس

از عقل در مقا بل عرفان سئوال کن

-

وقتی نسیم موی تو را شانه می زند

آهسته از حکایت طوفان سئوال کن

از خاطرات خسته ی آن روز ها بگو

از شعله خیز خون شهیدان سئوال کن

-

از افتخار گم شده در جاده ی زمان

از سرزمین عشق از ایران سئوال کن

دلم ترانه‌ی محزونی است

دلم ترانه ی محزونی ست شکسته روی غزلها یم

هزار ناله ی درد آلود نشسته در خم آوایم

نشان راه چه می پرسی ازاین غریبه ی سرگردان

نشا نه های رسیدن نیست بلور آبله بر پایم

تو آیه آیه خورشیدی که روی ذهن افق جاریست

ومن به رنگ فنا شمعی که تا سپیده نمی پا یم

دلم چو داغ پریشانی هوای لاله شدن دارد

شرار آتش عشق تو گرفته در همه اعضایم
مگر که قافله ی لیلا گذشته است از این صحرا

که شعله شعله جنون دارد غبار دامن صحرایم

بخوان دوباره مراای عشق به یک صداقت بارانی

که در کویر نمی روید جوانه های تمنایم

گاهی غریبه

برلب هنوزواژه آهی غریبه است

آیینه انعکاس نگاهی غریبه است

امشب دلم دوباره عزاداربی کسیست

درسوگ بی فروغ پگاهی غریبه است

در آسمان آبی و معصوم چشم من

همواره اضطراب گناهی غریبه است

حس می کنم که پیکر آیینه ها هنوز

درزیرچکمه های سپاهی غریبه است

مرغ نگاهم از پس پرچین پلکها

در امتداد مبهم راهی غریبه است

باغی شکفته در دلم از غنچه های وهم

باغی که با شمیم گیاهی غریبه است

گم می شوم هر آینه در لحظه های خویش

با خویشتن هم آدم گاهی غریبه است

یک خانه رو به نور برایم بنا کنید

آخر دلم به هر چه سیاهی غریبه است

با تو شاید

با توشاید بتوان یک مژه بی تاب گریست

یک دو تصویرد رآیینه مهتاب گر یست

با توشا ید بتوان همنفس دریا بود

جویبا ری شد و درغربت مرداب گریست

با تو شاید بتوان گفت که درظهرعطش

تشنگی رادل آتش زده ی آب گریست

خم ابروی که درمنحنی تیغ شکفت

که برآن سجد ه ی خونین شده محراب گریست

چشم خورشید دراندوه پریشا نی یا س

برنتا بید وبرآن حا دثه خونا ب گریست

امشب آنقدرغزل درتب هجران گل کرد

تا که تصویرتودرخا طره ی قا ب گریست

بغض هرچندگلوگیرندامت باشد

با توشا ید بتوان یک مژه بی تا ب گریست