تفسیری از مرگ
نویسنده قاسم مرام در خرداد ۲۲م, ۱۳۸۹
تفسیری از مرگ
اوگفت:
مرگ پایان٬ پایان استطاعت
یک عمر زندگی است
من می گویم:
زندگی تفسیر ناشیانه ی مرگ است
و ما هر دو شاید ………….
تفسیری از مرگ
اوگفت:
مرگ پایان٬ پایان استطاعت
یک عمر زندگی است
من می گویم:
زندگی تفسیر ناشیانه ی مرگ است
و ما هر دو شاید ………….
وَ
به دنیا که آمد م
هزار ساله بودم
آدم در گوشم اذان گفت
وحّوا
نیمه ی سیبش را به من تعارف کرد
°°°°°
به دنیا که آمدم
مادر بزرگ
جان
ماضی اش را
روی تمام منطق زمین انداخت
و زندان ها
دختران باکره را بلعیدند
°°°°°
به دنیا که آمد م
هزار مرد
سهرابشان را خنجر زدند
تا احرام حج ببندند
وتو
نوشدارو را برای روز مبادا……
شاعری می گوید:
[ فردا همیشه روز مباداست]
°°°°°
به دنیا که آمدم
دختران خیابان
تنشان بوی نان گرفت
وَرحِم ها مرگ زاییدند
ومرگ ٬ شعبده ای شد شیرین
°°°°°
و امروز
هزار سال است که به دنیا آمده ام
وهنوز
کرم های ابریشم دار می بافند
وچکمه های سیاه
روی منطق انسا ن راه می روند
وفردا
فهمیدن را
که فاصله اش نیست تا رسیدن
چون بر آید
سوگوار صداقت خویش خواهم بود
۱/اردیبهشت/۸۹
گوگگرهای رنگارنگ
من‘آزادی را
در سیمای دخترکی دیدم ٬برهنه
تن به نان داده
ونان٬ آرزویی داغ
در چشمان کودک کنار خیابان
و خیابان
سرخ تر از لبهای تو
چون شهوتی عطشناک
بر سینه ی زنی
نفس٬ نفس
نفسی تا دوباره بر خیزم
از این گورهای رنگارنگ
وگور ها
تو را به نظاره ایستاده اند
من آزادی را
تنها
بر قائمه ای دیدم
پیش از طلوع آفتاب
ودیگر روز٬
هیچ کس از آن طناب مدّور
بازش نگرفت
بهمن۱۳۸۸
می خواستم شعری عاشقانه بگویم
دست تو روی شیشهی ماشین لنگ میکشید
دیدم . قدت به لنگ دراز این آدم ها
هم نمی رسد
می خواستم شعری عاشقانه
زنی کنار خیابان
ماشین ها هوار شده بودند
روی سرت. درد های کوچک بی درمان
هوار هم بکشی
صدایت لای نوحهی آهنگران گیر می کند
میخواستم شعری
هی اشکهایت را به گوهر تشبیه می کنند
ای ایران، ای مرز پر گهر
میخواستم
کاش میشد شعری عاشقانه بگویم
جدیدترین دیدگاهها