وَ
به دنیا که آمد م
هزار ساله بودم
آدم در گوشم اذان گفت
وحّوا
نیمه ی سیبش را به من تعارف کرد
°°°°°
به دنیا که آمدم
مادر بزرگ
جان
ماضی اش را
روی تمام منطق زمین انداخت
و زندان ها
دختران باکره را بلعیدند
°°°°°
به دنیا که آمد م
هزار مرد
سهرابشان را خنجر زدند
تا احرام حج ببندند
وتو
نوشدارو را برای روز مبادا……
شاعری می گوید:
[ فردا همیشه روز مباداست]
°°°°°
به دنیا که آمدم
دختران خیابان
تنشان بوی نان گرفت
وَرحِم ها مرگ زاییدند
ومرگ ٬ شعبده ای شد شیرین
°°°°°
و امروز
هزار سال است که به دنیا آمده ام
وهنوز
کرم های ابریشم دار می بافند
وچکمه های سیاه
روی منطق انسا ن راه می روند
وفردا
فهمیدن را
که فاصله اش نیست تا رسیدن
چون بر آید
سوگوار صداقت خویش خواهم بود
۱/اردیبهشت/۸۹
جدیدترین دیدگاهها