نویسنده قاسم مرام در خرداد ۱۲م, ۱۳۸۹
دیشب خواب یک گل سرخ دیدم
مادرم می گوید:
کسی باید بیاید
و من.
چشم هایم را کنار پنجره جا گذاشته ام
فرصت یک لبخند
چشم انتظار ثانیه ها مانده است
دستی که در قنوت دعا مانده است
در انتظار آمد نت دیری است
چشمم کنار پنجره جا مانده است
یاد تو مثل فرصت یک لبخند
در ذهن ترد آینه ها مانده است
تنها ٬ بدون نام تو از انسان
نعشی به روی دست خدا مانده است
شوق رسیدن است و تب تردید
حسی که بین خوف و رجا مانده است
وحشت اگر چه روی تن تقدیر
مثل غم غروب عزا مانده است
از این شب سیاه ملال آور
یک زخم کهنه بر تن ما مانده است
یک تیغ در نیام سحر باقی است
یک در به روی معجزه وا مانده است
می آید از هزا ره ی تنهایی
مردی که در همیشه رها مانده است
یک روز جمعه می شکند آخر
بغضی که در گلوی صدا مانده است
چهار شنبه ۱۲/۳/۸۹
نویسنده قاسم مرام در خرداد ۱۲م, ۱۳۸۹
وَ
به دنیا که آمد م
هزار ساله بودم
آدم در گوشم اذان گفت
وحّوا
نیمه ی سیبش را به من تعارف کرد
°°°°°
به دنیا که آمدم
مادر بزرگ
جان
ماضی اش را
روی تمام منطق زمین انداخت
و زندان ها
دختران باکره را بلعیدند
°°°°°
به دنیا که آمد م
هزار مرد
سهرابشان را خنجر زدند
تا احرام حج ببندند
وتو
نوشدارو را برای روز مبادا……
شاعری می گوید:
[ فردا همیشه روز مباداست]
°°°°°
به دنیا که آمدم
دختران خیابان
تنشان بوی نان گرفت
وَرحِم ها مرگ زاییدند
ومرگ ٬ شعبده ای شد شیرین
°°°°°
و امروز
هزار سال است که به دنیا آمده ام
وهنوز
کرم های ابریشم دار می بافند
وچکمه های سیاه
روی منطق انسا ن راه می روند
وفردا
فهمیدن را
که فاصله اش نیست تا رسیدن
چون بر آید
سوگوار صداقت خویش خواهم بود
۱/اردیبهشت/۸۹
نویسنده قاسم مرام در خرداد ۱۲م, ۱۳۸۹
تصویر سایه ها
خواست شکل غروب زیبا٬ را روی تصویر سایه ها بکشد
روی بوم سکوت و تنهایی ٬ طرح فریاد بی صدا بکشد
خواست آیینه آسمان باشد ٬ آبی چشم های دریا را
خواست تا رنگ آسمانی را٬ روی این صفحه ی سیا بکشد
روی این صفحه ی سیاه و سفید٬ دست تقدیر از ازل می خواست
من اسیر تب زمین باشم٬ وتو را تا ابد رها بکشد
من که معصوم بودم وچشمم٬ در نگاه تو کودکی می کرد
عشق شد شکل سیب سرخی تا٬ پای من را به ماجرا بکشد
باد را در شلال گیسویت٬ بوی آشفتگی پریشان کرد
موج آمد که بر تن ساحل٬ جای یک پای آشنا بکشد
شوق در چشم آسمان گل کرد٬ تا در آن لحظه های بارانی
طرح نیلوفرین دستت را٬ باز بر شاخه ی دعا بکشد
زخم خندید تا بر اندامت٬ آیه ی آفتاب جاری شد
خون تو روی آسمان پاشید٬ تا که تصویری از خدا بکشد
در حضور نگاه بی تابت٬ بهت آیینه ها تماشا ییست
مانده ام در مسیر چشمانت٬ این حکایت که تا کجا بکشد
چهار شنبه، ۲۰۱۰/۰۶/۰۲
جدیدترین دیدگاهها