مردی بر مزار خودش
تصویر من چقدر پریشان و ساده است
یک مرده بر مزار خودش ایستاده است
تصویر یک مسافر تنها که در سفر
خود را میان فاصله ها جانهاده است
نبضی که پل به حوصله ی مرگ میزند
وهمی که زیر سایه ی تردید زاده است
مانند نامه ای که به مقصد نمی رسد
زخمی که از طلوع ازل سر گشاده است
مردی که بر مزار خودش زار می زند
نعشی که روی دوش خودش اوفتاده است
پرواز را به بال شکستن گره زدند
تقد یر ما حکایت شاه و پیاده است
بر تابلو سفر ٬ نرسید ن کشیده اند
این پیچ را که رد بشوی باز جاده است
دارم کنار نعش خودم فکر می کنم
این دشنه را کدام غزل آب داده است
جمعه۱۷/۰۲/۸۸
خرداد ۸م, ۱۳۸۹در۱۱:۱۸ ق.ظ
سلام به استاد مرام
تعریف اشعارتون رو از بچه های انجمن زیلد شنیدم و واقعا لذت بردم
پاینده باشید.
فروردین ۲۵م, ۱۳۹۰در۸:۰۹ ب.ظ
Glad I’ve finally found sometnhig I agree with!