فرصت تماشا

شبی شکست و در اندیشه ی سحر گم شد

رسیدن آینه ای  بود ٬ در سفر گم شد

قفس  پر از تب  پرواز بود و می خندید

شکست فرصت پروازو بال وپر گم شد

چه فرق می کند آغاز یا که پایان است

شبی که یافت شود یا شبی اگر گم شد

به باغ   آینه  پرچین آرزو می با فت

و لابلای  همین چینه ها  بشر گم شد

نگاه در به در فرصت  تماشا  بود

غروب کردی واین روح در به درگم شد

شبی که شانه به گیسوی نخل ها زد گفت

که  در کنار همین  نخل  ها  پدر گم  شد

چقدر پنجره  تصویر بی  وفا یی   داشت

چقدر فاصله  کم  بود  و بیشتر  گم   شد

                                                                                                  ۱۷/آبان /۸۸