السلام ای محور آ ل عبا
ای سحر نوش سبوی هل اتی
السلام ای اسم اعظم نام تو
هر چه کوثر٬ قطره ای ازجام تو
السلام ای عشق ای آبی ترین
ای لطافت پیشه مهتابی ترین
السلام ای پایه ریز کائنا ت
ای جمیع المعنی ذات وصفا ت
السلام ای باعث کون ومکا ن
ای مقامت چون مزارت بی نشا ن
السلام ای معنی آیا ت نور
ای پدر را سا لها سنگ صبور
السلام ای دختر تنهای عشق
ای یگانه گوهر دریای عشق
السلام ای همسرعرفان نا ب
ای مه فانی شده در آفتا ب
السلام ای کشته ی احسان خویش
ای حسن پرورده در دامان خویش
السلام ای مادر خون خدا
ای مسیر خانه ات تا کربلا
السلام ای زهره ی زهرا شده
ای گل در بوته ی خون وا شده
تا که معنایت کند کو واژه ای
من چه می گویم چه می دانم که ای
این حجاب اکبر از آزرم تو ست
هیجد ه فصل از نبّوت سهم توست
دست حق تا عرش را شیرازه بست
گفت با زهرا نبّوت کامل است
ای که دلها را اجابت می کنی
ناله ها را استجابت می کنی
نه فلک سر می نهد بر پای تو
آسمان پست است از بالای تو
از تو دل را رنگ وبوبخشیده اند
تا به آدم آبرو بخشیده اند
نوح را طوفان و کشتیبان توئی
هفت رکن مطلق ایمان توئی
بست از نام تو بر آتش دخیل
تا گلستان گشت آتش بر خلیل
ای کلیم ا ﷲ از طور آمده
کلهم نورا″علی نور آمده
ای نگاهت شعله بر جان ریخته
چون مسیح بر صلیب آویخته
ای صفاو مروه سر گردان تو
جرعه نوش زمزم چشمان تو
آمدی تا عشق را معنا کنی
تا جنون مرده را احیا کنی
آمدی تا عالمی بر هم زنی
مرهمی بر غربت آدم زنی
آمدی تا در تو دل فانی شود
تا محمد از تو روحانی شود
آمدی تنها تو کفو مرتضی
تا علی تنها نماند چون خدا
آمدی تا عشق را مادر شوی
تا نمود سوره کوثر شوی
آمدی تا نه فلک مستی کند
تاکه خلقت میل بر هستی کند
آمدی تا سکه با نامت زنند
نشئه ای از عشق بر جامت زنند
آمدی تا ساقی کوثر شوی
تا فصل ربک وانحرشوی
بی تو این گردونه گردی بیش نیست
جز غبار وهم در تشویش نیست
بی تو معنای نبوت ابتر است
طایر ادراک بی بال وپر است
بی تو گردون روح افلاکی نداشت
بانوئی با چادر خاکی نداشت
ساقی آن شب عشق در پیمانه کرد
عقل را آتش زد ودیوانه کرد
ساقی آن شب پنج نام آورده بود
آفتابی را به جام آورده بود
مست مستم کرد وخویشم شکست
ساغری آورد ودرپیشم نشست
خواستم لب وا کنم گفتا خموش
از تمام عرش آمد بانگ نوش
شعله ای از عشق بر جانم زدند
نشئه ی کفری بر ایمانم زدند
دیدم آنجا آیه ی اعجاز را
فاش کردند از برایم راز را
هر طرف مرغ نگاهم پر گرفت
بال هایش رنگ خاکستر گرفت
غیر یک آیینه در آنجا نبود
آری آن آیینه جز زهرا نبود
زآنهمه غوغا وشور وهمهمه
یک خدا بود وتمامی فاطمه
فاطمه تنها رسول عشق بود
سینه اش جای نزول عشق بود
فاطمه یعنی امامت با علی
شافع روز قیامت با علی
فاطمه یعنی حد یث کربلا
فاطمه یعنی سراز تن جدا
فاطمه یعنی رسول اﷲ عشق
فاطمه یعنی اسارت تا دمشق
فاطمه یعنی دل پر خون شده
در بیابان زینب مجنون شده
فاطمه یعنی نماز نیزه ها
سوت قرآن بر فراز نیزه ها
فاطمه یعنی رکوع آفتاب
تشنه جان دادن کنار نهر آب
فاطمه آیینه دار علقمه
آفتابی در کنار علقمه
فاطمه تفسیری از آیات نور
قصه ی خورشید در کنج تنور
یا رب امشب باز زهرائی شدم
قطره ای بودم که دریائی شدم
اشکم امشب کار طوفان می کند
تا جهانی را پریشان می کند
یادش امشب شعله بر جان می زند
نقشی از دریا به دامان می زند
یادم آمد شعله سوز داغ را
روی بازو ضربه ی شلاق را
جای سیلی٬ زخم پهلو٬ داغ و درد
من چه می دانم که با زهرا چه کرد
یا علی دریاب این آشفته را
دست گیر این داغ در خون خفته را
باغبانا پر پر گل را ببین
یک نظر خاکستر گل را ببین
یا محّمد بعد تو هنگامه شد
سر گذشت ما مصیبت نامه شد
در سقیفه بذز کینه کاشتند
زان سپس در کربلا برداشتند
تا علی گرم نماز عشق بود
با تو در راز ونیاز عشق بود
آتش آوردند و بر خرمن زدند
سکه را با نام اهریمن زدند
تا نماند از شریعت تار وپود
دست شیطان خاتم حق را ربود
بنگر این گردون بی آزرم را
اینهمه نا مردم بی شرم را
شعله بر اوراق قرآن می زنند
زخم بر پهلوی ایمان می زنند
تسمه از بازوی عصمت می کشند
تیغ بر روی نبوت می کشند
دشنه های آشنایی را ببین
کوفه های بی وفا یی را ببین
بعد از این سنگ غرور کینه ها
می شکا فد سینه ی آ یینه ها
عقده های خفته سر بر می کنند
غنچه را نشکفته پرپر می کنند
می کشند از کینه نور ناب را
تیغ رنگین می کند محراب را
پرده بر روی حقایق می کشند
تیغ بر قرآن ناطق می کشند
فزت و رب الکعبه یعنی داغ درد
جوشن بی پشت هنگام نبرد
در سحرگاهی پر از آتش امام
می گذارد سجده اش را نا تمام
اردیبهشت ۳۰م, ۱۳۸۹در۱۲:۲۸ ق.ظ
سلام . از اینکه بالا خره تصمیم گرفتی این مثنوی رو اینجا بنویسی خوشحالم. شاید اینجوری بعضی ها خجالت بکشند نرن به نام خودشون بخونن!!!
یادت باشه تو برای دنیا یه نفری…ولی می تونی برای یه نفر یه دنیا باشی