من ماندم ودوباره سکوت سراب ها

تصویر خون گرفته ای از آفتاب ها

من ماندم وهنوزگرفتاروهم  خویش

تردیدوبهت حاصل تعبیر خواب ها

رفتار صوفیانه ی  تندیس های کبر

در زیر خرقه هیئت عا لیجناب ها

پرواز را  به  یاد  نمی آورد  مگر

بال  و پر تپیده  به   خون  عقابها

یا دل نمی شود ز تب عشق منقلب

یا نارسا ست معجزه ی انقلاب ها

یاران  رفته  را که  خبر آورد   هنوز

جز گرد وخاک خفته بر انبوه قاب ها

بگذار تا نماند از این عشق سینه سوز

افسانه  ای و خاطره ای  در کتاب ها

منصوردیگری که بر آید ز دل کجاست

تا  بشکند  دو باره  خمار طناب ها

صددل به خون نشسته ببینی ز داغ عشق

گر وا  کنند  عقده ای  از پیچ  و تاب ها