تقدیم به دختر سه ساله ی امام حسین(ع)                                               دختر خورشید

حضرت رقیه(س)                                   

چشم وا کن تا  ببینم  دختر خورشید  را

خنده ای ٬ تا پر کند می ساغر خورشید را

غنچه ی باغ تحیّر٬ ناز دل تنگی نکن

شبنم اشک تو می سوزد پر خورشید را

یک ٬ دو شب را آفتابی باش تا معنا کنی

در رکوع ماه نقش باور خورشید را

جز عبور سایه ها در ذهن چشمانم نماند

هر کجاغیرت ورق زد دفتر خورشید را

شعله ای در حسرت پیشانی خود داشتم

سجده می کردم اگر پیغمبر خورشید را

شرمگین حیرتم از غفلت آیینه ها

خاک پنهان می کند اینجا سر خورشید را

در محیط وحشت از نقش سلیمانی مپرس

(ساربان دزدیده بود انگشتر خورشید را)۱

ابرها ی تیره وقتی آسمانی می شوند

باد با خود می برد خاکستر خورشید را

شعله ی پرواز استغناست در پرهای من

هیچکس آخر نبیند آخر خورشید را

 ۱–سعید بیابانکی