دیری است تا طنین قدم هایت درانزوای خانه نمی پیچد
حتی شمیم خاطره ای شیرین در خلوت شبانه نمی پیچد
دیریست تا صداقت آیینه حیرت نصیب چشم سیاهت نیست
وقتی در انعکاس دو زیبایی زلفی به پای شانه نمی پیچد
بی شعله ی نگاه شب افروزت حال وهوای خانه زمستانی ست
بوی بهار گم شده ام حتی در موسم بهانه نمی پیچد
باغی که بوی عطر تو را میداد سرشار از ترنم خا موشی ست
وقتی که شوق پیچک آوازت بر ساقه ی ترانه نمی پیچد
وقتی صدا صدای شکفتن نیست احساس را بهانه ی گفتن نیست
در گوش این تلاطم مهتابی فریاد عاشقانه نمی پیچد
بعداز تو خاطرات دل انگیزت در ذهن ترد ثانیه ها جاریست
گویا خیال بی تو به سر بردن در باور زمانه نمی پیچد
دی ۳۰م, ۱۳۸۸در۱۱:۴۵ ق.ظ
سلام
شعر بسیار زیبایی بود. منتظر نوشته های بعدی شما هستم.